الشيخ أبو الفتوح الرازي
14
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
لشكر موسى بود و در اين وقت كه زمرى اين سخن گفت موسى را ( 1 ) ، او غايب بود ، چون باز آمد آن طاعون ديد در بنى اسرايل افتاده ، گفت : چه رسيد اينان را و چه كردند اينان ؟ قصّه با او بگفتند . او بيامد و حربهاى برداشت و آمد و حربه او جمله از آهن بود و به خيمه زمرى آمد و ايشان را - آن زن را و مرد را - به يك جاى خفته ديد . حربهاى فرو كرد و هر دو را در هم دوخت و هر دو را برگرفت و بر هوا داشت و در لشكرگاه مىگردانيد و مىگفت : ( 2 ) هذا جزاء من يعصيك ، خداى تعالى طاعون از ايشان برداشت . اصحاب اخبار گفتند از آنگه كه طاعون در ايشان افتاد ، تا آن گه كه فنحاص ( 3 ) اين عمل كرد با آن فاسق شمردند هفتاد هزار مرد به طاعون هلاك شده بودند و اين در يك ساعت از روز بود . از اين جاست كه بنى اسرايل هنوز عادت دارند و رسم نهادهاند كه از هر ذبيحهاى كه بكشند فرزندان فنحاص را نصيبى كنند . خداى تعالى اين آيت در بلعم بن باعور انزله كرد و طرفى از حديث او با رسول بگفت . مقاتل گفت : قصه او چنان بود كه پادشاه جبّاران او را بخواند و گفت : بر موسى دعا كن . گفت : او پيغامبر خداى است . او گفت : اگر نكنى تو را بردار كنم . او را تهديد كرد ، او [ بيامد و ] ( 4 ) دعا كرد ، گفت : بار خدايا ! تمكين مكن موسى را از آن كه در شهر ما آيد . موسى به دعاى او در تيه افتاد چهل سال ، گفت : [ 4 - پ ] بار خدايا ! اين چه حال است ؟ گفت : تو به دعاى بلعم در اين جا افتادى . گفت : بار خدايا ! چنان كه دعاى او بر من شنيدى ، دعاى من بر او بشنو . گفت : بگو . گفت : بار خدايا ! اسم اعظم و ايمان از او بستان . ايمان از سينه او بپريد چنان به مانند كبوترى سپيد ( 5 ) ، فذلك قوله : * ( فَانْسَلَخَ مِنْها ) * ، و اين از جمله آن خرافات است كه اصحاب حديث گويند و روا دارند ، و اين محال است و مخالف عقل و شرع است ، و لكن من براى آن آوردم تا مردم مقالات مخالفان و محالات ايشان نيز بشنوند و بدانند . عبد اللَّه بن عمرو ( 6 ) و سعيد بن المسيّب و زيد بن اسلم و ابو روق گفتند : آيت در اميّة بن ( 7 ) الصّلت
--> ( 1 ) . آو ، بم از . ( 2 ) . همه نسخه بدلها اللَّهمّ . ( 3 ) . آو ، بم ، آج : فيحاص . ( 4 ) . اساس : افتادگى دارد ، از آو ، افزوده شد . ( 5 ) . مج ، لب : سفيد . ( 6 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آن : عبد اللَّه بن عمر . ( 7 ) . مج ، لب ابى .